|
امشو شوو شه! |
|
امروز روز تولدمه و خیلی خوشحالم برای اینکه به واسطه این وبلاگ امروز از یادم نرفت. خب ۳۷ ساله شدیم و رفت کم کمک داریم بزرگ میشیم و عاقل!
حالا که فکر میکنم می بینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که دلم می خواست ۱۸ ساله بشم و ببینم چه مزه ایی داره ۱۸ سالگی! والان ۱۹ سال از ۱۸ سالگی ام می گذره و نفهمیدیم چه مزه ای داشت.
دقیقا ۱۸ ساله که از زادگاهم ( بندر انزلی) دور شدم و تقریبا نصف عمرم رو دارم تو اهواز می گذرونم
البته راضی هستم و خدارو شکر می کنم ولی فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره با همه سختیها و روزها ی ترش و شیرینی که بالاخره گذشت
خب دیگه باید برم شمع ها رو فوت کنم امیدوارم همه از رسیدن روز تولدشون خوشحال باشن و روز تولدشون هیچ وقت یادشون نره.
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/30ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
شعری از لورکا |
|
قصیده گریه
پنجره مهتابی ام را بسته ام
چرا که هوای شنیدن گریه ندارم.
از پشت دیوارهای خاکستری اما
جز گریه چیز دیگری به گوش نمی رسد.
آن جا فرشتگانی آواز می خوانند
و سگانی می لایند.
هزار ویلون در کف دستم جای میگیرد.
گریه اما سگی است تنومند.
گریه اما فرشته یی است عظیم.
گریه ویلونی است بی انتها.
اشک ها باد را خاموش می کند
و جز گریه هیچ چیز دیگری
به گوش نمی رسد.
فدریکو گارسیا لورکا .از مجموعه قصیده ی مجروح آب – ترجمه :رضا معتمدی
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
ارابه ها در حرکت اند |
|
ارابه ها در حرکت اندُ
از گـُرده من خون می چکد
جنگل نیم سوخته
فریاد العطش دارد
ودستانت که نباشد
این تیشه بر زمین می ماند
وسالهاست که شیرین نیست
صدای نی ِ بریده از نفس
ارابه ها همچنان در حرکت اندُ
تا قله ماه یک چشم بر هم زدن..
بماند
رویت هلال رنگین ِ پس از باران.
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/23ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
مثل همیشه خورشید |
|
به تنها غزل زندگی ام : به دخترم
كاش زمين گرد بودُ
آسمان كبود
تا دلت درياي به ليموييُ
كوه شاتوتي نمي خواست
شعر به زبان نمي شد و
چشمهايت به غزل
آآي , شعر مي خورديمُ
ترانه سر مي كشيديم / به سلامتي شما
ببخش, قرار بود امشب صورتي باشدُ
من ماه يا پلنگ اش
اما ,خواهشاً –اگر غاط نباشد-
توهم مثل هميشه خورشيد
خانووم باش.
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/17ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
تابلو |
|
نگاهت با من است
لبخندت ‚اما
نميدانم
شايد به بوسه اي ميهمانت شوم
كه قد كشيده باشم
مثل پدر
وقتي قاب مي شدي به ديوار.
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
یک شعر از شمس لنگرودی |
|
دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان بر می خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می جویند
تا از تو سخن بگویم.
کجای جهان رفته ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی گردی , می دانم
و شعر
چون گنجشک بخار آلودی
بربام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.
شمس لنگرودی
از مجموعه نت هایی برای بلبل چوبی
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/11ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
شام آخر |
|
گفت : شام آخر!
می توانست بشمرد
نفس
نفس
نفس
تا صبح علی الطلوع بشمرد
قدم به قدم دوید
ذهن کودک اش تا خاکستری خیال
نه ! مقصر نبود
اما بود
صورتش شطرنجی شده بود
به جرم اتهام
شریک جرم ـ خودش
دیگر می توانست بشمرد
نفس – نفس - نفس
تا صبح علی الطلوع ...
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/09ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
روزمرگی |
|
آرزوهايم خط خطي است
مثل نوشته هايم – كه نمي بيني –
حال و روزام بي خودي است
پر از دغدغه
خستگي
كارُكارُ كار, بدون آرامش
روزها دارد به زور مي گذرد
روزنامه, چاي , تلويزيون,چاي ,اينترنت,چاي
آه چقدر كوچك شده ايم
به اندازه يك دنيا
دلم گرفته
از رقابت نا برابر با همه چيز
- بي همه چيز
كاش روزها تا شب به خير بگذرد
كاش, امروز زود بگذرد.
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/07ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
|
|
دو شعر کوتاه از محمد علی بهمنی*
▫ بی که بدانی
عشق چشمی ست که گاه
خود را به کوری می زند
تا از خیابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد ■
▫ نارس هم
رسیده که باشی
طعم ات اشتهای خاک را باز می کند
نارس هم – فرقی نمی کند
تنها بی اشتها جویده می شوی ■
*از مجوعه این خانه واژه های نسوزی دارد
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/06ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
"به نام او " به یاد هنرمندان سفرکرده |
|
دی شب يك نام ُمرد
حالا يك نام دارد درد مي كشد
كوچه هاي شهر منتظر,
تكرار نمايش يك نام
پسرك,با نام عاريه اي , مي خواند:
“عجب رسمي رسم زمونه …”
حالا سايه اش كم رنگ
ماسيده بر ديوار
كانديداي اصلح مجلس ختم خود,
گم نام مانده تا امروز
… با صداي عاريه اي
به نام اومي خوانم.
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/05ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
امروز |
|
امروز
قدم هايم را نمي شمارم
هر روز
كوچه, خميده و خواب آلود
آلوده است
لجن, بوي موذي موشها
قدم هايم تند مي شود
كوچه ,ديوار, كوچه
نوشته اي زل زده به من / هراسان
مي خواهد / مي خواهم بخوانم اش
قدم ها يم تند تر مي شود
نه , امروز شمردن نمي توانم.
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/04ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
مفت ومجانی |
|
یک شعر از اورحان ولی کانیک* شاعر ترک زبان
مفت و مجانی**
مفت وجانی زندگی می کنیم , مفت و مجانی
هوا مجانی, ابر مجانی,
چاله چوله مجانی,
باران و گل وشل مجانی
بیرون اتومبیل ها
جلوی در سینماها
ویترین مغازه ها,
نان وپنیر نه, اما
آب جوی مجانی
آزادی به قیمت سر
اسارت مجانی
مفت ومجانی زندگی می کنیم, مفت و مجانی
*Orhan Veli Kanik
**برگرفته از کتاب پیشگامان شعر معاصر ترک ترجمه جلال خسرو شاهی با همکاری رضا سید حسینی وعمران صلاحی
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/03ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
کوچه من اینجاست |
|
كوچه من اينجاست
همين حوالي
نامش سابق براين
با نام تو- با پيشوند-
باگلي يا گلسِتاني ‚شاعري - با پسوند
يا …نميدانم
آخرين بار با پدر هم نام بود /شايد/
بگذريم
كوچه اما عاشق نيست چون من
چون من ديروز
كوچه ديگر كودك ره زده از خواب ظهر را دلتنگ نيست
كوچه ديگر جاي امني براي بازي هفت سنگ نيست
چند بارواكسن زده آخر ‚نمي داني ؟
كد شده با نام من
با من امروز
با امروز من
كوچه ما اينجاست.
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/02ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
یک دامن گل |
|
یک دامن گل*
چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛ دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟ ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛ ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم. لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛ صد بهار گرمیزا سر زد از زمستانم. دانه امید، آخر، شد نهال بارآور: صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم. پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛ همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم. بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛ رنگ نسترن دارد شانه های عریانم. شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد: موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم. کس، به بزم میخواران، حال من نمیداند، زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم. در کتاب دل، سیمین، حرف عشق میجویم؛ روی گونه می لرزد سایههای مژگانم...
سیمین بهبهانی
* بر گرفته از سایت انجمن شاعران ایران
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/02ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
عاشقانه |
|
صدايم را مي نويسم
ترانه اي مي شود
بر لبانت و آنگاه
نگاهم عاشقانه اي زمزمه ميكند
با ضرب آهنگ قلبت
مي شنوي
سكوت عشق را
از چشماني كه
حقيقت اش را فرياد ميكند
به بهانه عاشقي.
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/01ساعت توسط رامین صیاد حقیقی
|
|
شعر ,ادبیات ,هنر و دل نوشته ها
پیوندهای روزانه
روز نوشتهای سید محمد آتشی
دو شعر از قیصر امین پور
شعر من در وازنا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته
های
پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
|