امروز روز تولدمه و خیلی خوشحالم برای اینکه به واسطه این وبلاگ امروز از یادم نرفت. خب ۳۷ ساله شدیم و رفت کم کمک داریم بزرگ میشیم و عاقل!
حالا که فکر میکنم می بینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که دلم می خواست ۱۸ ساله بشم و ببینم چه مزه ایی داره ۱۸ سالگی! والان ۱۹ سال از ۱۸ سالگی ام می گذره و نفهمیدیم چه مزه ای داشت.
دقیقا ۱۸ ساله که از زادگاهم ( بندر انزلی) دور شدم و تقریبا نصف عمرم رو دارم تو اهواز می گذرونم
البته راضی هستم و خدارو شکر می کنم ولی فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره با همه سختیها و روزها ی ترش و شیرینی که بالاخره گذشت
خب دیگه باید برم شمع ها رو فوت کنم امیدوارم همه از رسیدن روز تولدشون خوشحال باشن و روز تولدشون هیچ وقت یادشون نره.
قصیده گریه
پنجره مهتابی ام را بسته ام
چرا که هوای شنیدن گریه ندارم.
از پشت دیوارهای خاکستری اما
جز گریه چیز دیگری به گوش نمی رسد.
آن جا فرشتگانی آواز می خوانند
و سگانی می لایند.
هزار ویلون در کف دستم جای میگیرد.
گریه اما سگی است تنومند.
گریه اما فرشته یی است عظیم.
گریه ویلونی است بی انتها.
اشک ها باد را خاموش می کند
و جز گریه هیچ چیز دیگری
به گوش نمی رسد.
فدریکو گارسیا لورکا .از مجموعه قصیده ی مجروح آب – ترجمه :رضا معتمدی
ارابه ها در حرکت اندُ
از گـُرده من خون می چکد
جنگل نیم سوخته
فریاد العطش دارد
ودستانت که نباشد
این تیشه بر زمین می ماند
وسالهاست که شیرین نیست
صدای نی ِ بریده از نفس
ارابه ها همچنان در حرکت اندُ
تا قله ماه یک چشم بر هم زدن..
بماند
رویت هلال رنگین ِ پس از باران.
آسمان كبود
تا دلت درياي به ليموييُ
كوه شاتوتي نمي خواست
شعر به زبان نمي شد و
آآي , شعر مي خورديمُ
ترانه سر مي كشيديم / به سلامتي شما
ببخش, قرار بود امشب صورتي باشدُ
من ماه يا پلنگ اش
اما ,خواهشاً –اگر غاط نباشد-
توهم مثل هميشه خورشيد
خانووم باش.
لبخندت ‚اما
نميدانم
شايد به بوسه اي ميهمانت شوم
كه قد كشيده باشم
مثل پدر
وقتي قاب مي شدي به ديوار.
دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان بر می خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می جویند
تا از تو سخن بگویم.
کجای جهان رفته ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی گردی , می دانم
و شعر
چون گنجشک بخار آلودی
بربام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.
شمس لنگرودی
از مجموعه نت هایی برای بلبل چوبی
گفت : شام آخر!
نفس
نفس
نفس
تا صبح علی الطلوع بشمرد
قدم به قدم دوید
نه ! مقصر نبود
اما بود
صورتش شطرنجی شده بود
به جرم اتهام
شریک جرم ـ خودش
دیگر می توانست بشمرد
نفس – نفس - نفس
تا صبح علی الطلوع ...
مثل نوشته هايم – كه نمي بيني –
حال و روزام بي خودي است
پر از دغدغه
خستگي
كارُكارُ كار, بدون آرامش
روزها دارد به زور مي گذرد
روزنامه, چاي , تلويزيون,چاي ,اينترنت,چاي
آه چقدر كوچك شده ايم
به اندازه يك دنيا
دلم گرفته
از رقابت نا برابر با همه چيز
- بي همه چيز
كاش روزها تا شب به خير بگذرد
كاش, امروز زود بگذرد.
دو شعر کوتاه از محمد علی بهمنی*
▫ بی که بدانی
عشق چشمی ست که گاه
خود را به کوری می زند
تا از خیابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد ■
▫ نارس هم
رسیده که باشی
طعم ات اشتهای خاک را باز می کند
نارس هم – فرقی نمی کند
تنها بی اشتها جویده می شوی ■
*از مجوعه این خانه واژه های نسوزی دارد
تكرار نمايش يك نام
“عجب رسمي رسم زمونه …”
حالا سايه اش كم رنگ
ماسيده بر ديوار
كانديداي اصلح مجلس ختم خود,
گم نام مانده تا امروز
… با صداي عاريه اي
به نام اومي خوانم.
امروز
كوچه, خميده و خواب آلود
آلوده است
لجن, بوي موذي موشها
قدم هايم تند مي شود
كوچه ,ديوار, كوچه
نوشته اي زل زده به من / هراسان
مي خواهد / مي خواهم بخوانم اش
قدم ها يم تند تر مي شود
نه , امروز شمردن نمي توانم.
یک شعر از اورحان ولی کانیک* شاعر ترک زبان
مفت و مجانی**
مفت وجانی زندگی می کنیم , مفت و مجانی
هوا مجانی, ابر مجانی,
چاله چوله مجانی,
باران و گل وشل مجانی
بیرون اتومبیل ها
جلوی در سینماها
ویترین مغازه ها,
نان وپنیر نه, اما
آب جوی مجانی
آزادی به قیمت سر
اسارت مجانی
مفت ومجانی زندگی می کنیم, مفت و مجانی
*Orhan Veli Kanik
**برگرفته از کتاب پیشگامان شعر معاصر ترک ترجمه جلال خسرو شاهی با همکاری رضا سید حسینی وعمران صلاحی
همين حوالي
نامش سابق براين
با نام تو- با پيشوند-
باگلي يا گلسِتاني ‚شاعري - با پسوند
يا …نميدانم
آخرين بار با پدر هم نام بود /شايد/
بگذريم
كوچه اما عاشق نيست چون من
چون من ديروز
كوچه ديگر كودك ره زده از خواب ظهر را دلتنگ نيست
كوچه ديگر جاي امني براي بازي هفت سنگ نيست
چند بارواكسن زده آخر ‚نمي داني ؟
كد شده با نام من
با من امروز
با امروز من
كوچه ما اينجاست.
یک دامن گل*
چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمیزا سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمیداند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق میجویم؛
روی گونه می لرزد سایههای مژگانم...
سیمین بهبهانی
* بر گرفته از سایت انجمن شاعران ایران
ترانه اي مي شود
بر لبانت و آنگاه
نگاهم عاشقانه اي زمزمه ميكند
با ضرب آهنگ قلبت
مي شنوي
سكوت عشق را
از چشماني كه
حقيقت اش را فرياد ميكند
به بهانه عاشقي.