نا نوشته هايت را می گویم
با صداي بلند بازي ميكني
چه معصومانه
گاف را در آن جاي مي دهي
پايان عشق را
چه زيبا انشاء ميكني
بدون غلط
بدون گاف !
بهار ۸۱
صداي شيون مي آيد
ضبط صوت را خاموش مي كني
بي شك خبر بدي است
خيابان دراز به دراز افتاده
طاق باز
-سر مي برد با لكنته اش
كه فرياد بزند
آخر خط يك نفر
خبرش را آورده اند
روزنامه را ورق مي زني
خودت را مي بيني
به جاي همه مرده اي
به جاي همه مي ميري
از جا مي پري
وقتي مژگانم افق را
دو نيم كرده
سلولهايم
لبريز از آبي آب
… به ماهي سياه كوچولوي قصه هايم
غبطه مي خورم.
( چشمك)
چشمك هايت بي پاسخ بماند
تا صبح…
آسمان به زمين نمي رسد
دلداري ام مي دهي
که شهاب سنگها بماند
براي اثبات فرضيه انقراض يك نسل
وهر شب هزاران چشمك خاموش
تا صبح
که خورشيد از ميان ماهي تابه ها طلوع كند.
اهواز – تابستان 84
كنارش كه بنشينم
نقش ام بر آب مي شود
با همه كودكي اش
مي دود تا آخر بازي
يك ‚دو‚سه
لي ‚لي
بنگ ‚ بنگ ..
دیگرنقشي نيست
حالا‚ماه مي رقصد بامن.
پاییز 83
پنجره را می بندم
نه اینکه ترسیده باشم
یا سردم شده باشد
انگشتانم عادت دارند به تنهایی
بخار شیشه را پاک می کنم
زردی برگ های ریزش
خش خش آمد و شدهای بی قرار
همین نیمکت
با چشم های خیس وکم سو
همیشه منتظر نمی ماند
- پنجره را باز نکن ...
مهر ماه 1385
سكوت …
درد‚درد‚درد…
فرياد توامان تو ومن
نويد زندگي می دهد
فرياد من هواي تازه مي خواهد
وفرياد تو رهايي از من
در آغوش ام مي گيري
تا فردا
كه فرياد توامان من وتو
نويد زندگي دهد.
تابستان 82 اهواز