چند روزی از اهواز دور بودم . مدتی بود که یه دلشوره و دلتنگی غریبی به جونم افتاده بود و اذیتم می کرد بی خبری از حال و روز پدر, نا خوش احوالی مادر, نمی دونم خستگی کار و گرما و وووو دست به دست هم داد و ما رو کشوند به انزلی ... آخ انزلی
رفتم. بی خبر بی خبررفتم . شاید یکسالی می شد از آخرین باری که به انزلی رفته بودم
آره حدودا 14 ماه!
سه روز و نصفی وقت داشتم اما تو این مدت کم تونستم خیلی کارها انجام بدم و خیلی ها رو که دوست داشتم زیارت کنم ببینم .
نمیدونم چرا هروقت می رم انزلی وقتی تو خیابون هاش یا تو بلوار(پارک ساحلی انزلی) قدم میزنم فکر میکنم این اخرین باری که میام اینجا یه حس نوستالوژیک و غمگنانه ای بهم دست میده ... بگذریم حالا که برگشتم کمی احساس آرامش می کنم یعنی احساس خوبی دارم پر انرژی و سرخوش!
من نهايت آرزو هستم بودم
شراب ناب مي شدم
در خم خانه زمان
- نهايت آرزوي تاكـ –
شايد
اندكي زود
به بازار آمدم .
رامین صیاد حقیقی
شهریور 86 -اهواز