تبليغاتX
برای روز تولدم

سرزمینی بود...

 

    سرزمینی بود كه همه ي  مردمش دزد بودند.

   شب ها هر كسي شاكليد و چراغ دستي دزدانه اش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي

  خانه ی  همسايه اش .  در سپيده ي  سحر باز مي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم   غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه ي همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نمي كرد.

 اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان ـ كسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد.

 شب ها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.

 زمان مي گذشت. بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي كه او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

 مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و كاريش نمي شد كرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد كه خانه اش غارت شده است. يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم كه گناه از خودش بود . رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود . مي گذاشت كه از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي كه مرد خوب بايد غارتش مي كرد  .

چنين شد كه آناني كه غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند. و اين كار جامعه را بي بند و بست تر كرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود كه اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد.

 فكري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ كه هميشه دزد خواهد ماند ـ مي كوشد تا كلاهبرداري كند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند كه ديگر نياز نداشتند دزدي كنند يا بگذارند كسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين كه دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان

   مي دزديدند. بعد شروع كردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني  كنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

   و چنين بود كه چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلكه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليكه همه شان هنوز دزد بودند. 

  مرد خوب، نمونه ا ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

   نويسنده: ايتالو كالوينو

   برگردان به فارسي: حجت خسروي از گاهنامهء مكث ـ شماره ششم ـ تابستان 1376

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت   توسط رامین صیاد حقیقی 

 

 

 

شعر ,ادبیات ,هنر و دل نوشته ها


پیوندهای روزانه

روز نوشتهای سید محمد آتشی
دو شعر از قیصر امین پور
شعر من در وازنا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

پیوندها

احمد شاملو
وازنا
بهزاد خواجات
مانیفست
شمس لنگرودی
ماه مگ
والس ادبی
سید محمد آتشی
آذر کیانی
شیون فومنی
سجادگودرزی
مهرداد فلاح
دانوش
مهدی مرادی
مهدی دو گوهرانی
دکتر داوود بیات(شعر ملایر)
محمد باقر حاجیانی
عصر آدینه
سیما بازیار
بهمن ساکی
انجمن مجازی(ویژه نقد شعر)
دیوان حافظ
حامد رحمتی
رزا جمالی
کتایون ریز خراتی
مهدی موسوی
سهیل پاشازاده
سارا صیاد حقیقی
eparsi
عمران میری
حافظ موسوی


  RSS 

Image and video hosting by TinyPic

کپی رایت © 1386-1348  تمامی حقوق این سایت متعلق به این وبلاگ  و مدیریت آن میباشد

طراحی قالب : EPARSI